۴ شنبه حدود ساعت ۶:۳۰ عصر بود که مامانزنگ زد سر کارم که بابا که رفته بوده درمانگاه جواب آزمایشش رو نشون بده دکتر درمانگاه زنگ زده خونه که چرا تنها فرستادینش بیرون زود بیایید دنبالش برسونیدش بیمارستان قلب یا اورژانس خبر کنیم

(در حالی که موقع رفتن حالش خوب بود)

وقتی مامان بهم گفت تا خودم رو به خونه برسونم از اعصاب و استرس جفت سر شونه هام به قدری درد گرفته بود که نمی تونستم حرف بزنم

مامان و برادرم که رفتن دنبالش تا ببرنبیمارستان (حالا از اینا اسرار و از بابا انکار)

بعد از ۲ بیمارستان سرزدن بالاخره ساعت ۱۲ شب موفق شدن بابا رو  در بخش سی .سی .یو بستری کنن .۲تا سکته پشت سر گذاشته بود

۵ شنبع رفتیم بیمارستان ملاقات.ظاهرا حالش بو نبود .کلی هم سیم میم که برای کنترل قلبش بود بهش وصل کرده بودن .

بابا دیابت-فشار خون -چربی و........... داره  

  خدا به خیر کنه