نقاشی

اولین کار نقاشیم که کپی از ۱ نقاش روس به نام شیشگین بود تموم شد

کار جدیدی که از امروز شروع کردم نقاشی از روی یکی از عکسهای طبیعتیه که خودم انداختم و کپی از کار هیچکس نیست

تموم که بشه نشون میدم

خنده

                                                                               

                                                                                     

 

درمجله ام اس اصفهان خواندم که:     

با صدای بلند بخندید.تحقیقات نشان می دهد که خنده ای کهاز ته دل باشد از میزان هورمونهای استرس از جمله نوراپی نفرین می کاهد و بر سلامت بدن می افزاید به علاوه اثرات آن تا ۲۴ ساعت باقی می ماند.

۳دقیقه با صدای بلند بخندید

قدیمی ها راست گفتن که خنده بر هر درد بی درمان دواست.حالا اگر هم در مان ام.اس نداشه ولی می تونه حرکت اون رو کند کنه

 (از دکتر بانو)

یکی از دوستان بیمار می گفت اصلا نمی تونم بخندم  ولی من کسی بودم که یا نمی خندیدم یا اونقدر یواش می خندیدم که همه فکر می کردن دارم خفه می شم

ولی بعد از بیماری دیگه همه چیز برام خنده دار شده.اونم با صدای بلند.

حالا دیگه بلد نیستم یواش بخندم

خنده باعث میشه که خستگی کار رو فراموش کنم

به این دنیا با هرچی که توشه باید خندید و گذشت

 

                                   

بابا مرخص شد

دیروز بابا از بیمارستان مرخص شد.حالش خوبه

یکی از رگهای قلبش که بسته شده بود و آنژیو کرن -تو رگش فنر گذاشتن

فعلا خورد و خوراکش رو کنترل می کنه ولی اگه من بابام رو می شناسم باید بگم این رژیم نهایت تا ۱ هفته -۱۰ روز ادامه داره

خدا خودش به خیر کنه

وضعیت بابا

رفتیم ملا قات بابادر سی.سی .یو

تلویزیونی بود با کلی سیم که  قلب بابا رو کنترل می کردن.

دکتر بهش گفته بود اگر خواستی بری دستشویی می تونی این سیمها رو بکنی -بری و بیایی. دکتر این مطلب رو با پرستار ها هماهنگ نکرده بود.بابا هم می کنه که بری دستشویی .یه دفه ۱۰ تا پرستار -دستگاه شوک به دست وارد اتاق میشن

چون مونیتور اونها ضربان قلب رو به صورت خط ممتد نشون داده و ترسیده بودن.بابا وقتی اینطور می بینه از ترس برمی گرده و سیمها رو میگذاره رو سینش

بابا کاملا بر خلاف من آدم شکمویی هست (دیابت این موضوع رو بیشتر کرده)

عروسمون گفت بابا همونطور که اینجا بهتون برنامه غذایی می دن-نون و برنج نمی خورید خونه هم که اومدید اینها رو نخورید تا وزنتون پایین بیاد و دوباره مشکل پیدا نکنید

چی جواب بده خوبه؟

بابا جواب داد:عروس جون نمی تونم.گفتیم یعنی بازم می خورید؟

بابا گفت :آره باز هم می خورم

من بابام رو می شناسم .به قول خودش سیر موردن بهتر از گرسنه مردنه

از سی .یو آوردنش بخش .حالا قراره تست ورزشی بگیرن اگر خوب بود که میاد خونه اگر نه باید بره آنژیو گرافی

بابا و سکته قلبی

۴ شنبه حدود ساعت ۶:۳۰ عصر بود که مامانزنگ زد سر کارم که بابا که رفته بوده درمانگاه جواب آزمایشش رو نشون بده دکتر درمانگاه زنگ زده خونه که چرا تنها فرستادینش بیرون زود بیایید دنبالش برسونیدش بیمارستان قلب یا اورژانس خبر کنیم

(در حالی که موقع رفتن حالش خوب بود)

وقتی مامان بهم گفت تا خودم رو به خونه برسونم از اعصاب و استرس جفت سر شونه هام به قدری درد گرفته بود که نمی تونستم حرف بزنم

مامان و برادرم که رفتن دنبالش تا ببرنبیمارستان (حالا از اینا اسرار و از بابا انکار)

بعد از ۲ بیمارستان سرزدن بالاخره ساعت ۱۲ شب موفق شدن بابا رو  در بخش سی .سی .یو بستری کنن .۲تا سکته پشت سر گذاشته بود

۵ شنبع رفتیم بیمارستان ملاقات.ظاهرا حالش بو نبود .کلی هم سیم میم که برای کنترل قلبش بود بهش وصل کرده بودن .

بابا دیابت-فشار خون -چربی و........... داره  

  خدا به خیر کنه

                                         

 

 

از دست من دلخور شده

یکی از بیمارای ام.اس ۳-۴ جلسه هست که میاد فیزیوتراپی.ویلچریه و کمی شرایطش سختسخت هم صحبت میکنه.امروز صدام کرد و با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:بانو خانم من رو یادتون میاد؟

گفتم این چند جلسه که اومدید دیدمتون قبلا هم دوستمون دکتر علی و خانمش ازتون صحبت کرده بودن .در همین حد.

گفت یادتونه با من دعوا کردید؟

با تعجب گفتم:نه .حتما اشتباه می کنید.من؟؟؟؟ دعوا؟؟؟؟؟با فرد گلی مثل شما؟؟؟؟

گفت:بله شما .منو خوب دعوا کردید .

دیگه داشتم سکته می کردم تا اینکه توضیح داد.

از گروهی که بچه های ام.اسی تو اینترنت دارن.

(از زبشانایمیلی زده بودم و گفته بودم:من .... هستم.اسیر تخت

من هم در جوابش خیلی تند (نه که بی ادبانه)

میگه خیلی به موقع بود.دقیقا موقعی بود که ازلحاظ روحی به هم ریخته بود و میگه ضربه به جایی بود و باعث شد به خودم بیام و شروع کردم به نوشتن کتاب

ظاهرا شکایتم رو به نسیم عزیز هم کرده بوده

خیلی از تند گفتن اون موقع ازش عذر خواهی کردم ولی ظاهرا از دستم ناراحت نبود.بازهم نمی دونم

خدا کنه واقعا از دستم دلخور نباشه

باز هم می بینمش و ازش دلجویی میکنم